آشیان تازه

من همین روزها دلم باید / فکر یک آشیان تازه شود ...

آشیان تازه

من همین روزها دلم باید / فکر یک آشیان تازه شود ...

...

تختش پر گریه بود و سردرد که مرد

از پنجره دید ماه ولگرد که مرد

نه تیغ، نه قرص، نه ... ، شبی قبل از خواب،

آنقدر به مرگ فکر میکرد ... که مرد

دختر به دنیا آمدن...

افسرده بودن، غصه خوردن، خودکشی کردن

یک صبح خوابالود بهمن خودکشی کردن


بی حال افتادن میان خلسه ای شیرین

پشت بخاری های روشن خودکشی کردن


طی کردن سیر تکامل توی یک مصراع :

"دختر" به دنیا آمدن، "زن" خودکشی کردن


پایان زیبا داشتن، در اوج خوشبختی-

لای روبان و تور و دامن خودکشی کردن


از رنگ و روی زرد این آیینه ترسیدن

هر روز با یک قرص آهن خودکشی کردن


بحران معنا داشتن، بحران استقلال!

وابسته ی مردی..... نه! شخصا خودکشی کردن!


... سختش نکن دختر! ببین، کاری ندارد که!

در شعرهای ساده ی من، خودکشی کردن

...

دفترچه ای و عروسکی بر تختش

گلدانی و پرده ای و دیگر ؟ .... تختش

از روشنی ملافه هایش پیداست

یک روز عروس می شود در تختش

بلوغ


لباس بچگی از بند رخت من گم شد

کسی بزرگ شد و توی تخت من گم شد


کتاب حرفه و فن، آب سرد و لکه ی خون...

میان کوه سوالات سخت من گم شد


هزار تکه ی یک نقشه ی جهان بودم

شبی که باد زد و پایتخت من گم شد


...

شبیه پاک کن از جامدادی ام قل خورد،

و زیر نیمکتی کهنه، بخت من گم شد

فردا

فردا ، همین فرداست که محبوب خواهد شد

بی درد می میرد ، برایش خوب خواهد شد!

 

یک کارت دانشجویی خسته، ته کیفش

می گندد و آزادی اش سرکوب خواهد شد


او دختر شادی ست! تا یک قرن می ماند،

آن خنده که بر صورتش مصلوب خواهد شد

 

او سبز خواهد شد، که می کارند در باغی

دستان سردش را که مثل چوب خواهد شد

 

 توی اتاقش، خاطراتی گنگ می بارد

دارد دوباره....، در سرش آشوب خواهد شد

 

سردردهایش را به هر دیوار می کوبد

آنقدر که دیوارها معیوب خواهد شد

 

...امشب کنار بسته های خالی قرصش،

آرام می خوابد ، و فردا .... خوب خواهد شد